خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...


بازرگان كه از ديدن اين صحنه متأثر شده بود، طوطي مرده را با ناراحتي از قفس بيرون آورد…. خارج شدن از قفس همانا و پرواز طوطي همانا.
توی
جلسه نسبتاً مهمی نشستهایم، دور میز بیضی شکل بزرگی. بیشتر از ده نفریم.
موبایلم را گرفتهام زیر میز و دارم اسنیک بازی میکنم، با یک دست. مهارت
میخواهد با یک دست اسنیک بازی کردن، و تمرکز. از هرکسی تک جملهای
میشنوم و حواسم میرود به بازی. به ماری که دارد بلندتر و بلندتر
میشود. مواظبم که نخورد به خودش، که خودزنی نکند. باید مدام از خودش دورش
کنم. بنابراین چارهای ندارم جز اینکه دست چپم را هم وارد بازی کنم. دارم
فکر میکنم که بقیه دارند درباره من چه فکری میکنند. فکر میکنند دستهام
زیر میز است و چیزی مینویسم؟ فکر میکنند دستهام زیر میز است و دارم با
دکمه مانتوم بازی میکنم؟ اینجا جمع شدهایم که چالشهایی را که در کار با
آن مواجه هستیم مطرح کنیم و به بحث بگذاریم. پس به زودی نوبت به من هم
میرسد که حرف بزنم، موبایلم را بگذارم روی میز، دستهام را آزاد کنم،
لبهام را بجنبانم و انگشتهام را اینقدر در هوا تکان دهم تا به سراغ
زبان الکنم بیایند. مار دارد بلندتر و بلندتر میشود. امتیازم رسیده به
دوهزار و صد. وارد مرحله حساسی شدهام و تمرکز بیشتری لازم دارم که
راههای دررو را پیدا کنم، که اگر مجبور شدم سر مار را از یک سمت بیرون
ببرم، از سمت دیگر بتوانم بیاورمش تو بدون اینکه خودش را نیش بزند، بتواند
راهش را از بین تنی که همه جا خودش را پهن کرده، پیدا کند. طاهره دارد
میگوید خیلی مهم است که کسی توی این فعالیت آنها را رهبری نمیکند تا کل
فعالیت را به او منتسب کنند. مار یک 9 امتیازی دیگر خورد و امتیازهام
دارند به سههزار میرسند. امین به طاهره میگوید خیلی خوب است که آنها در
جریان فعالیتشان رهبر ندارند اما نبود یه نقطه تمرکز باعث تعدد اهداف
میشود و تعدد اهداف یعنی بیهدفی. از سه هزار میگذرم. نزدیک است جیغ
بزنم اما جلوی خودم را میگیرم. صورتم از هیجان قرمز شده و دستهام
میلرزند. نزدیک است ببازم. نزدیک است تن این مار جلوی حرکتش را جلوی رشد
بیشترش را بگیرد. نزدیک است نوبت من شود که حرف بزنم. همه چیز خیلی نزدیک
است که مار از گوشه السیدی موبایلم آرام سرش را میآورد بیرون. اینطرف
و آنطرف را نگاه میکند و میخزد زیر پاها. صدای فیشفیش همه جا میپیچد.
همه یکدفعه ساکت میشوند. طاهره زیر پاش را نگاه میکند. جیغ میکشد.
بقیه زیر میز را نگاه میکنند، جیغ میکشند و به اینطرف آنطرف میدوند.
من همچنان دو انگشت شستم روی دکمه سه و هفت است. آدمها نزدیک است زیر دست
و پا تن همدیگر را له کنند، مثل تن مار. مار طاهره را قورت میدهد و من 9
امتیاز دیگر میگیرم. حالا نوبت امین و بقیه است. صدای جیغ و فیش در فضا
میپیچد.

