تبليغاتX
{ سیگنالهای پراکنده }

{ سیگنالهای پراکنده }

  کپی پیست های پراکنده و جالب از سرتاسر وب

صفحه اول| ايميل| |عناوين وبلاگ خوراک|خبرنامه

آش نخورده و دهن سوخته!



آش نخورده و دهن سوخته
!

زندگی گله ای

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم



برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | داستانک/shortstory
  

چه كشكي، چه پشمي


چه كشكي، چه پشمي
چه كشكي، چه پشمي
   
snjonline چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.

كتاب كوچه احمد شاملو


برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | نوشته های پراکنده/notes
  

حكايت طوطي با سواد و بازرگان خسیس


بازرگاني مال بسيار داشت. مالش آنقدر زياد بود كه نگو. اگر قرار بود ماليات بر دارايي خود را بپردازد، مبلغش از دارايي خيلي ها بيشتر مي شد. شبي از شبها كه در منزل مشغول تماشاي شهر فرنگ بود، در هنگام پخش تيزرها چشمش به يك طوطي سخنگوي باسواد افتاد. بازرگان از طوطي خوشش آمد و بلافاصله به غلامش كه فردي درويش مسلك بود و ياهو نام داشت، سفارش خريد او را داد. ياهو مدتي جست و جو كرد تا اينكه توانست فروشنده طوطي را گير بياورد. سفارش خريد انجام شد و از آن پس بازرگان در انتظار آمدن طوطي لحظه شماري مي كرد.
بازرگان منتظر خبري از آمدن طوطي بود، اما دريغ از يك خبر. ياهو هم نمي دانست طوطي كجا گير كرده. بازرگان از غلام خواست هر جور كه شده خبري از طوطي سخنگو برايش بياورد و به او هشدار داد اگر طوطي را نيابد، ياهو را جلوي گرگهاي گرسنه خواهد انداخت تا او را ميل كنند! ياهو دوباره به جستجو پرداخت و فهميد از آنجا كه طوطي وارداتي بوده، در گمرك گير كرده… پس از پرداخت ماليات، طوطي به غلام تحويل داده شد. غلام هم طوطي را به صاحبش تحويل داد، اما از آنجا كه به طوطي احساس حسادت مي كرد،  مترصد گرفتن انتقام بود… بازرگان كه از خوشحالي سر از پا نمي شناخت مي خواست طوطي را به منزل ببرد، اما از آنجا كه همسر وي “خاتون” از آنفلوانزاي مرغي مي ترسيد، مجبور شد طوطي را به حجره اش ببرد.

بازرگان به طوطي جملاتي تبليغاتي مي آموخت تا با تكرار آنها، مشتريان به خريد كالا ترغيب شوند. طوطي در هنگام ورود مشتريان “خير مقدم” و پس از خريد كالا به آنها تبريك مي گفت. كار بازرگان رونق گرفت و هركس كه براي تماشاي طوطي سخنگو به حجره اش مي آمد، چيزي مي خريد. درآمد بازرگان بيشتر شد، اما چندان تمايلي به پرداخت افزايش ماليات بر درآمد خود نداشت.

طوطي و بازرگان به هم وابسته شده بودند و بازرگان بيشتر وقت خود را با او مي گذراند. خاتون كه هنوز طوطي را نديده بود و فقط چيزهاي بدي درباره او از غلام شنيده بود،  از اينكه مي ديد بازرگان كمتر به او توجه مي كند، ناراحت شده بود. بنابراين بالاخره بر ترس خود غلبه كرد و در حالي كه با دستمالي استريليزه صورت خود را پوشانده بود، به حجره رفت تا طوطي را ببيند. خاتون شنيده بود كه هرچه به اين طوطي باسواد بگويند، بلافاصله مي آموزد و تكرار مي كند. بنابراين به طوطي نزديك شد تا امتحان كند. همين كه چشم طوطي به خاتون افتاد، گفت : «آخ مرجان! عشق تو مرا كشت…»

خاتون با شنيدن اين جمله نگاه معناداري به بازرگان انداخت و پيش از اينكه بازرگان توضيح دهد كه طوطي اين جمله را از صاحب قبلي خود آموخته، رفت تا مهريه اش را به اجرا بگذارد. با وساطت ديگران، خاتون از تصميم خود منصرف شد، اما به جاي مهريه،  برگه اظهارنامه مالياتي بازرگان را با ارقامي نجومي پر كرد تا بازرگان هزينه كم توجهي به او را به شكل ديگري بپردازد.
بازرگان و طوطي به هم وابسته شده بودند، اما از آنجا كه شبها از يكديگر دور بودند، هر دو احساس دلتنگي مي كردند. طوطي از تنهايي خويش گلايه مي كرد و دلش تا حدودي هواي وطن (شايد هم خروج از وطن!) كرده بود. بازرگان هم براي اينكه حوصله طوطي سر نرود و او را سرگرم كند، شهرفرنگ خانه اش را به حجره آورد تا طوطي با تماشاي برنامه هاي راز بقا سرش گرم شود. ضمناً كنترل شهر فرنگ را هم به طوطي سپرد تا اگر از تماشاي برنامه ها خسته شد، شهرفرنگ را خاموش كند. البته از طوطي قول گرفت كه زودتر بخوابد و در نيمه شبها به تماشاي راز بقا نپردازد!
اين ماجرا همين طور ادامه داشت تا اينكه بازرگان در اعتراض به يك قانون جديد مالياتي حجره اش را بست. بازرگان كه دلش پيش طوطي بود، مي خواست به حجره خود سر بزند، اما شرايط به گونه اي بود كه نمي شد. پس از چند روز كه مشكلات تا حدودي رفع شد، بازرگان دوباره در حجره اش را باز كرد. با ديدن منظره اي كه مي ديد، چشمانش سياهي رفت: طوطي از فرط گرسنگي و تشنگي، بي جان در كنج قفس افتاده بود.
بازرگان كه از ديدن اين صحنه متأثر شده بود، طوطي مرده را با ناراحتي از قفس بيرون آورد…. خارج شدن از قفس همانا و پرواز طوطي همانا.

ظاهراً در يكي از شبها، طوطي با تماشاي طوطيان هندي هوايي شده بود و تصميم قطعي به خروج از قفس گرفته بود. البته طوطي راه خروج از قفس را از همان اول مي دانست؛ چون شعرش را قبلاً خوانده بود. گفتم كه، طوطي باسوادي بود…

نتيجه اخلاقي: ماليات بپردازيد (یا حداقل به همسر خود وفادار باشید)

نتيجه غيراخلاقي: هيچ وقت كنترل شهرفرنگ را به دست طوطي نسپريد (اگر هم میسپرید کانالهای هندی و راز بقا را قفل کنید).



برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | شاعرانه و طنز
  

ماجرای كارت پخش كن میدان تجریش ...


یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...

 

از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده!

خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم كردن تبلیغات نبود ....

احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!

 

خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟!  آیا منو تائید می كنه؟!!

كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!

شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو كاملا بی تفاوت نشون بدم!

دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟!

همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید!"

قند تو دلم آب شد!

با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم:  ا ِ، آهان، خب چرا من؟

 من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب، باشه، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم! كاغذ رو گرفتم ...

چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم، نوشته بود:

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا !!


پی نوشت: خاطره از من نبود! کپی پیست بود. ما هنوز طاس نشدیم شکر خدا...



برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | نوشته های پراکنده/notes
  

خری که تاریخ ساز شد!


كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نكشد.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
نکته: مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود.



برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | شاعرانه و طنز
  

همه لرزش دست و دلم از آن بود!


توی جلسه نسبتاً مهمی نشسته‌ایم، دور میز بیضی شکل بزرگی. بیشتر از ده نفریم. موبایلم را گرفته‌ام زیر میز و دارم اسنیک بازی می‌کنم، با یک دست. مهارت می‌خواهد با یک دست اسنیک بازی کردن، و تمرکز. از هرکسی تک جمله‌ای می‌شنوم و حواسم می‌رود به بازی. به ماری که دارد بلندتر و بلند‌تر می‌شود. مواظبم که نخورد به خودش، که خودزنی نکند. باید مدام از خودش دورش کنم. بنابراین چاره‌ای ندارم جز اینکه دست چپم را هم وارد بازی کنم. دارم فکر می‌کنم که بقیه دارند درباره من چه فکری می‌کنند. فکر می‌کنند دست‌هام زیر میز است و چیزی می‌نویسم؟ فکر می‌کنند دست‌هام زیر میز است و دارم با دکمه مانتوم بازی می‌کنم؟ اینجا جمع شده‌ایم که چالش‌هایی را که در کار با آن مواجه هستیم مطرح کنیم و به بحث بگذاریم. پس به زودی نوبت به من هم می‌رسد که حرف بزنم، موبایلم را بگذارم روی میز، دست‌هام را آزاد کنم، لب‌هام را بجنبانم و انگشت‌هام را این‌قدر در هوا تکان دهم تا به سراغ زبان الکنم بیایند. مار دارد بلندتر و بلندتر می‌شود. امتیازم رسیده به دوهزار و صد. وارد مرحله‌ حساسی شده‌ام و تمرکز بیشتری لازم دارم که راه‌های دررو را پیدا کنم، که اگر مجبور شدم سر مار را از یک سمت بیرون ببرم، از سمت دیگر بتوانم بیاورمش تو بدون اینکه خودش را نیش بزند، بتواند راهش را از بین تنی که همه جا خودش را پهن کرده،‌ پیدا کند. طاهره دارد می‌گوید خیلی مهم است که کسی توی این فعالیت آنها را رهبری نمی‌کند تا کل فعالیت را به او منتسب کنند. مار یک 9 امتیازی دیگر خورد و امتیازهام دارند به سه‌هزار می‌رسند. امین به طاهره می‌گوید خیلی خوب است که آنها در جریان فعالیتشان رهبر ندارند اما نبود یه نقطه تمرکز باعث تعدد اهداف می‌شود و تعدد اهداف یعنی بی‌هدفی. از سه هزار می‌گذرم. نزدیک است جیغ بزنم اما جلوی خودم را می‌گیرم. صورتم از هیجان قرمز شده و دست‌هام می‌لرزند. نزدیک است ببازم. نزدیک است تن این مار جلوی حرکتش را جلوی رشد بیشترش را بگیرد. نزدیک است نوبت من شود که حرف بزنم. همه چیز خیلی نزدیک است که مار از گوشه ال‌سی‌دی موبایلم آرام سرش را می‌آورد بیرون. این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کند و می‌خزد زیر پاها. صدای فیش‌فیش همه جا می‌پیچد. همه یک‌دفعه ساکت می‌شوند. طاهره زیر پاش را نگاه می‌کند. جیغ می‌کشد. بقیه زیر میز را نگاه می‌کنند، جیغ می‌کشند و به این‌طرف آن‌طرف می‌دوند. من همچنان دو انگشت شستم روی دکمه سه و هفت است. آدم‌ها نزدیک است زیر دست و پا تن همدیگر را له کنند، مثل تن مار. مار طاهره را قورت می‌دهد و من 9 امتیاز دیگر می‌گیرم. حالا نوبت امین و بقیه است. صدای جیغ و فیش در فضا می‌پیچد.


پی نوشت: این مطلب کپی پیست بود. منبعش رو نمیگم تا جیگر اون که نظر خصوصی خاصی داده بود بسوزه! :دی



برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | شاعرانه و طنز
  

داستان عشق



خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد…



سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

 
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ،ولی الان دارم از تو می پرسم.

 
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید ،نه معنی شفاهیشو حفظ کنید.و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره ،بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم ،برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد ،اما دوسش داشتم .بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

 

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از این که من عاشقش بشم ،عاشقم بوده .چه روزای عشنگی بود sms. بازی های شبانه ،صحبت های یواشکی. ما باهم خیلی خوب بودیم ،عاشق هم دیگه بودیم ،از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم. من چند بار دستشو گرفتم ،یعنی اون دست منو گرفت،خیلی گرم بودن .عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی ،عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی، عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری .اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن ،اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد. فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ،ولی اومده بود. پدرم می خواست عشق منو بزنه، ولی من طاقت نداشتم. نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه. رفتم جلوی دست پدرم و گفتم: پدر منو بزن، اونو ول کن. خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو. اون گفت: لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه، من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم: بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست. عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع ،عشق من رفت. ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم .اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم. منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ،ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن. پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم. خدا نگهدار گلکم، مواظب خودت باش.

 

دوستدار تو (ب.ش)
 

لنا که صورتش از اشک خیس بود ،نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم ،گمان می کنم جوابم واضح بود.

معلم هم که به شدت گریه می کرد ،گفت:آره دخترم می تونی بشینی .

لنا به بچه ها نگاه کرد ،همه داشتن گریه می کردن .ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان.

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان.

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ،پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت .ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد.

آره لنای قصه ی ما رفته بود. رفته بود پیش عشقش و من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…


لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد:
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد….


برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | داستانک/shortstory
  
« مطالب قديمي‌تر
اگــر عـمـر دوبـــاره داشــتـم ! آش نخورده و دهن سوخته! خارق‌ العاده‌ ترین ابرهایی که شما یک وقتی خواهید دید ... خدا رو می خوام...... وقتي دلت تنگ است... سایه... چه كشكي، چه پشمي بمناسبت ميلاد امام علي بن موسي الرضا (ع) مجموعه عکسها و پشت صحنه مسافران تصویر سازی های زیبا با آتش شانس خرکی!! همسر حاکم قطر یک زن ایرانی(با عکس) معرفی 10 خانم جاسوس برتر دنیا (استعداد!!) دانلود مستقیم تمام موسيقي های متن سريال جومونگ خلاصه داستان افسانه جومونگ مقایسه آب جوشیده در مایکروویو با آب جوشیده در کتری If You Discover A Fire DO NOT Use Twitter عكس های خانوادگی خاله شادونه(مجری شبكه كودك) عکسی از یوزارسیف و دو تا همسرش در نمای واقعی حكايت طوطي با سواد و بازرگان خسیس ماجرای كارت پخش كن میدان تجریش ... خری که تاریخ ساز شد! همه لرزش دست و دلم از آن بود! نقاشی‌‌های فوق العاده زیبای لیزری از گل‌ها (Laser Flowers) Very Cute Baby Girl - دختر بچه های خوشگل - تصویری طراحي‌ تبليغاتی خلاقانه تصاویری از حملات کم سابقه تگرگها به آسمان نگاه کنید..... زلزله ها از آسمان می آیند. (مقاله ای در مورد برنامه های نظامی وحشتناک هارپ) کاربر ADSL هستید؟ مخابرات ماهی 2000 تومان از شما پول اضافه دریافت می کند! بالاخره زن 2000 چهره هم اکران می شود!!!!!!!!!!