تبليغاتX
{ سیگنالهای پراکنده }

{ سیگنالهای پراکنده }

  گلچین مطالب جالب روی وب

صفحه اول| ايميل| |عناوين وبلاگ خوراک|خبرنامه

حکایت خورشید و باد!


درخت - snjonline.blogfa.com
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.
خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.
با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است

نظر شما در مورد این مطلب چیست؟
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | نوشته های پراکنده
  

پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش!


می گویند "مریلین مونرو" یک وقتی نامه ای نوشت به "البرت انیشتین"
که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه های مان با زیبایی من
و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند!

آقای "انیشتین" هم نوشت:
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم.
واقعا هم که چه غوغایی می شود!
ولی این یک روی سکه است.
فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

http://www.2topics.com/group/files/22/01.jpghttp://www.2topics.com/group/files/22/02.jpg

نظر شما در مورد این مطلب چیست؟
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | نوشته های پراکنده
  

ارزش دوســــــت خـــــوب!


دوست خوب

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود.
من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم.
اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم.
(مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها)
بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند.
كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر ‌روي چمنها پرت شد.
سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم.
بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم.
در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: "هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند.
از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟
معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند.
ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود.
پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم ... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد.
من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد.
دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم.
به او گفتم: "پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني، ‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم.
وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم.
مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند.
مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند.
من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من مارك را ديدم ... او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند.
پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است...
بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: "هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد(همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: "مرسي".

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد:
"فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد.
والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش .... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد.
من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد.
به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد.
او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا وسايل او را به خانه نياورد.

مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد.
با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد.
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است...


نظر شما در مورد این مطلب چیست؟
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | نوشته های پراکنده
  

رویــــــــــــای خــــود را دنـــبــــال کن!


رویا
من دوستي به نام مانتي رابرتز دارم که يک مزرعه پرورش اسب دارد.
يک روز که در حال صحبت بوديم او داستاني را براي من نقل کرد. داستان پسري که فرزند يک تعليم دهنده اسب دوره گرد بوده که از اصطبلي به اصطبل ديگر، از مسابقه اي به مسابقه ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر مي رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراين درس خواندن آن پسر در دبيرستان مرتباً با وقفه مواجه مي شد وقتيکه سال آخر دبيرستان بود از او خواسته شد تا در يک صفحه بنويسيد تا در آينده مي خواهد که و چه کاره باشد.

آن شب او هفت صفحه در توصيف هدف خود يعني داشتن يک مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤياي خود با تمام جزئياتش نوشت و حتي يک شکل از يک مزرعه 200 جريبي که در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسير مسابقه مشخص شده بود کشيد. و سپس نقشه يک ساختممان 370 متر مربعي را کشيد که در مزرعه 200 جريبي او واقع شده بود.

او تمام آرزوهاي خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد. دو روز بعد نوشته هايش به دست خودش بازگشت در صفحه اول يک F(نمره بسيار پايين) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با يک توجه که نوشته بود «بعد از کلاس بيا پيش من». پسر با صفحات حاوي رؤياهايش به ديدن معلم خود رفت و از او پرسيد چرا نمره اش F شده است؟
معلم در پاسخ به او گفت اين يک رؤياي غير واقعي براي پسري در شرايط توست. تو فرزند يک خانواده دوره گرد از خانواده سطح پاييني هستي! و هيچ سرمايه اي نداري براي داشتن يک مزرعه پرورش اسب مقدار زيادي پول لازم است. تو بايد يک زمين و اسبهايي با نژاد اصيل بخري و آنها را تکثير کني که همه اينها مقدار زيادي پول لازم دارد. براي انجام چنين کاري هيچ راهي وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه کرد: اگر تو دوباره با واقع گرايي بيشتري اين مطالب را بنويسي من هم در نمره تو تجديد نظر مي کنم.
پسر به خانه رفت و مدت طولاني در اين مورد فکر کرد و از پدرش در اين باره کمک خواست ولي پدرش به او گفت ببين پسرم تو بايد خودت اين کار را تمام کني و از ذهن خودت کمک بگيري. البته من مي دانم که اين تصميم بزرگي براي توست.


بالاخره بعد از يک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هيچ تغييري به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو مي تواني نمره F را براي من نگه داري و من هم رؤياي خود را براي خودم نگه مي دارم.
بله آن پسر مانتي بود. او اکنون يک مزرعه اسب 200 جريبي دارد و در حالي اين داستان را تعريف مي کرد که در خانه 370 متر مربعي خود نشسته بود. مانتي ادامه داد. من هنوز آن ورق کاغذها را دارم. او اضافه کرد بهترين قسمت داستان اينجاست که دو تابستان پيش همان معلم دبيرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من براي يک تور يک هفته اي آورد. وقتي که معلم قديمي داشت آنجا را ترک مي کرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤياي تو بودم. در آن سالها من رؤياي بچه هاي زيادي را دزديدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودي که رؤياي خود را نگه داري.
اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگیرید.


نظر شما در مورد این مطلب چیست؟
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | نوشته های پراکنده
  

الکساندر فلمینگ! (یک داستانک جالب)


فلمینگ، کشاورز فقیر اسکاتلندی بود...
يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید.
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند. فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد.

روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم ". "شما زندگي پسرم را نجات دادی".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم". پيشنهادش را نمی پذیرد. در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"
با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد.

پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد.
الكساندر فلمينگ \n snjonline.blogfa.com

همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد.

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين.

مرتبط: الکساندر فلمینگ!
نظر شما در مورد این مطلب چیست؟
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | نوشته های پراکنده
  

انسان و اختيار! (داستان زیبا)


snjonline - god

و فرشته ها همه گريستند.اما انسان نرفت.انسان نمي‌توانست برود.

انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.مي‌ترسيد و مردد بود...

از بهشت كه بيرون آمد،دارايي اش يك سيب بود.

سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود و مكافات اين وسوسه،هبوط بود.

فرشته ها گفتند:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمين همه ظلم است و فساد.

انسان گفت:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمين تاوان ظلم من است.اگر خداوند چنين مي‌خواهد...

خداوند گفت:برو و آگاه باش جاده اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند،از زمين مي‌گذرد.

زميني آكنده از شر و خير،آكنده از حق و باطل،از خطا و از صواب،و اگر خير و حق و صواب پيروز شد،تو باز خواهي گشت،و گر نه....

و فرشته ها همه گريستند.اما انسان نرفت.

انسان نمي‌توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.مي‌ترسيد و مردد بود.

و آن وقت خداوند چيزي به انسان داد.چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهايش را گشود و خدا به او اختيار داد.

خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي... برو و بهترين را برگزين كه بهشت،پاداش به گزيدن توست... عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد،تا تو بهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد، رنج و صبوري را...

و اين آغاز انسان بود...


نظر شما در مورد این مطلب چیست؟
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | نوشته های پراکنده
  

آش نخورده و دهن سوخته!



آش نخورده و دهن سوخته
!

زندگی گله ای

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم


نظر شما در مورد این مطلب چیست؟
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
[+] | حکایت ، داستانهای کوتاه
  
« مطالب قديمي‌تر
حکایت خورشید و باد! روز نوشت 27 آذر سه چیز در زندگی... پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش! ارزش دوســــــت خـــــوب! یا علی مدد... چند نکته کلیدی در مورد کنترل وزن اصولی اس ام اس عید غدیر تست روانشناسی رنگها در زمستان به پرنده‌ها غذا ندهید! پشت صحنه برنامه نود + بیوگرافی عادل فردوسی پور رویــــــــــــای خــــود را دنـــبــــال کن! الکساندر فلمینگ! (یک داستانک جالب) سرما بخورید تا آنفلوانزا نگیرید انسان و اختيار! (داستان زیبا) اگــر عـمـر دوبـــاره داشــتـم ! آش نخورده و دهن سوخته! خارق‌ العاده‌ ترین ابرهایی که شما یک وقتی خواهید دید ... علائم و نشانه های آنفلونزای نوع A (عکس) خدا رو می خوام...... وقتي دلت تنگ است... سایه... چه كشكي، چه پشمي بمناسبت ميلاد امام علي بن موسي الرضا (ع) مجموعه عکسها و پشت صحنه مسافران تصویر سازی های زیبا با آتش شانس خرکی!! همسر حاکم قطر یک زن ایرانی(با عکس) معرفی 10 خانم جاسوس برتر دنیا (استعداد!!) دانلود مستقیم تمام موسيقي های متن سريال جومونگ