آش نخورده و دهن سوخته!

زن نصف شب از خواب بیدار
شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل
زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد
و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید:چی شده عزیزم این
موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی فقط اون وقتها
رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده
بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از
اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما
رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره
یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به
سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا
۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم
محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...


بازرگان كه از ديدن اين صحنه متأثر شده بود، طوطي مرده را با ناراحتي از قفس بيرون آورد…. خارج شدن از قفس همانا و پرواز طوطي همانا.
توی
جلسه نسبتاً مهمی نشستهایم، دور میز بیضی شکل بزرگی. بیشتر از ده نفریم.
موبایلم را گرفتهام زیر میز و دارم اسنیک بازی میکنم، با یک دست. مهارت
میخواهد با یک دست اسنیک بازی کردن، و تمرکز. از هرکسی تک جملهای
میشنوم و حواسم میرود به بازی. به ماری که دارد بلندتر و بلندتر
میشود. مواظبم که نخورد به خودش، که خودزنی نکند. باید مدام از خودش دورش
کنم. بنابراین چارهای ندارم جز اینکه دست چپم را هم وارد بازی کنم. دارم
فکر میکنم که بقیه دارند درباره من چه فکری میکنند. فکر میکنند دستهام
زیر میز است و چیزی مینویسم؟ فکر میکنند دستهام زیر میز است و دارم با
دکمه مانتوم بازی میکنم؟ اینجا جمع شدهایم که چالشهایی را که در کار با
آن مواجه هستیم مطرح کنیم و به بحث بگذاریم. پس به زودی نوبت به من هم
میرسد که حرف بزنم، موبایلم را بگذارم روی میز، دستهام را آزاد کنم،
لبهام را بجنبانم و انگشتهام را اینقدر در هوا تکان دهم تا به سراغ
زبان الکنم بیایند. مار دارد بلندتر و بلندتر میشود. امتیازم رسیده به
دوهزار و صد. وارد مرحله حساسی شدهام و تمرکز بیشتری لازم دارم که
راههای دررو را پیدا کنم، که اگر مجبور شدم سر مار را از یک سمت بیرون
ببرم، از سمت دیگر بتوانم بیاورمش تو بدون اینکه خودش را نیش بزند، بتواند
راهش را از بین تنی که همه جا خودش را پهن کرده، پیدا کند. طاهره دارد
میگوید خیلی مهم است که کسی توی این فعالیت آنها را رهبری نمیکند تا کل
فعالیت را به او منتسب کنند. مار یک 9 امتیازی دیگر خورد و امتیازهام
دارند به سههزار میرسند. امین به طاهره میگوید خیلی خوب است که آنها در
جریان فعالیتشان رهبر ندارند اما نبود یه نقطه تمرکز باعث تعدد اهداف
میشود و تعدد اهداف یعنی بیهدفی. از سه هزار میگذرم. نزدیک است جیغ
بزنم اما جلوی خودم را میگیرم. صورتم از هیجان قرمز شده و دستهام
میلرزند. نزدیک است ببازم. نزدیک است تن این مار جلوی حرکتش را جلوی رشد
بیشترش را بگیرد. نزدیک است نوبت من شود که حرف بزنم. همه چیز خیلی نزدیک
است که مار از گوشه السیدی موبایلم آرام سرش را میآورد بیرون. اینطرف
و آنطرف را نگاه میکند و میخزد زیر پاها. صدای فیشفیش همه جا میپیچد.
همه یکدفعه ساکت میشوند. طاهره زیر پاش را نگاه میکند. جیغ میکشد.
بقیه زیر میز را نگاه میکنند، جیغ میکشند و به اینطرف آنطرف میدوند.
من همچنان دو انگشت شستم روی دکمه سه و هفت است. آدمها نزدیک است زیر دست
و پا تن همدیگر را له کنند، مثل تن مار. مار طاهره را قورت میدهد و من 9
امتیاز دیگر میگیرم. حالا نوبت امین و بقیه است. صدای جیغ و فیش در فضا
میپیچد. 